تبليغاتX
چشم ها را باید شست

چشم ها را باید شست

اتوبان هم بابا دارد

اتوبان هم بابا دارد مرگ دارد تراژیک تر می شود روز به روز. الان ... باباها وقتی پشت فرمان نشسته اند و منتظر باز شدن راه ماشین ها هستند، از شماره ای که - همه آن را به نام آنها می شناسند - به همسرشان زنگ می زنند که (( وایسا ... رسیدم)) یا به دخترک راه دورشان اس ام اس می دهند که ((عمر بابا، خوبی ؟ خوشبختی؟ )) یا استیتس مسنجرشان را عوض می کنند:(( بنشین بر سر جوی و گذر عمر ببین)) و پست سایتشان را آپ دیت می کنند. الان باباهایی که پشت رل ماشینند و یک بابای دیگر با سرعت بهشان میزند، حساب بانکی دارند. کارت ملی دارند. سند خانه ها به نامشان هست و الان وقتی آدم ها می میرند، فقط یاد وخاطره یا نهایتا یه برگه شناسایی چرک نیست که می ماند. الان آدم ها پهن اند و روز به روز پهن تر می شوند. آدم ها جزیئات دارند. الان یک عالم عکس دیجیتال دارند، وبلاگ دارند و یه چیزهایی هست که فقط وفقط مال آنهاست که بعد از مرگ هم نمی تواند مال کس دیگری باشد. مرگ الان خیلی وحشتناک تر است برای بازمانده ها. تصورش را بکنید که بعد از اینکه پدری می میرد، وقتی ادم آن ((بابا))ی تو نامبر لیستش را می بیند چه می کند؟ اصلا با آن شماره تلفن خاص باید چه کار کرد؟ وقتی دخترک راه دور مثلا بعد از چند سال یکهو می آید حافظه گوشی اش را خالی کند وببیند بابایش نوشته ((عمر بابا...)) چه حالی می شود... مادر تا کی سر خیابان منتظر می ماند؟ یا دیگران کی و چطور می فهمند صاحب آن سایت که هر روز آپ می شد مرده؟ و بچه شهیدها چه می کنند وقتی از اتوبان بابایشان رد می شوند؟ مردن از وقتی تراژیک تر شد که ما آدم ها جزیئات پیدا کردیم و آدم شدیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 فروردین1390ساعت 12:35  توسط هیچ کس  | 

ساعت اگر نبود...

روز...

ماه ...

سال...

تقویم اگر نبود...

همیشه تازه دیده بودمت

کٍی می توانستم بگویم کٍی دیدمت...؟؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 18:47  توسط هیچ کس  | 

روزگار فراموشی کتاب قانون

تو این چند وقت با اینکه سرم خیلی شلوغ بود اما تونستم در عرض یک هفته 7 تا فیم سینمایی ببینم

دو خواهر : اول دو خواهر رو دیدم و تاسف خوردم به حال نیکی کریمی و حامد کمیلی که در یک همچین فیلم مزخرفی بازی کردند حالم بد شد که مردم اجازه میدن یک همچین فیلم های ضعیفی فروش میلیاردی کنند.

تردید: جالب بود. بازی ها خوب بود اما روند فیلم خسته کننده بود و طولانی بود .

زندگی شیرین: نتوانستم حتی سی دی اول را کامل ببینم . سینما ی ایران داره به کجا میره با سرعت نور میره ته جاده البته یک همراه داره که فوتبال ملی است.!

عاشق: بد نبود البته به جز آهنگهای مسخره وسطش ، حداقل از کمدی های دیگه  نیم پله بالاتر بود.

دلخون: بازی حامد بهداد عالی بود. ولی الناز شاکردوست  گند زده بود به کل فیلم. کاش جلوی بازیشو تو فیلم ها بگیرند

به همین سادگی: عالی بود . به همین سادگی میشه یک فیلم با عناصر آشنای زندگی معمولی  ساخت. من زندگی رو توش دیدم.

کتاب قانون: عالی بود، دو بار دیدم. واقعا ما مسلمان های شناسنامه ای هیچی از دین نمی دونیم. یک پوسته از دین به ما نشان دادن که ما به همون پوسته هم عمل نمی کنیم. به ما نشون داد از اسلام هیچی نمی دونیم. من رو بیدار کرد تا نگاهی به کتاب قانون(قرآن) بندازم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 23:44  توسط هیچ کس  | 

دیگر جایی برای پیرمردها نیست

تازه سوار مترو شده بودم که چند تا پیرمرد سوار شدند  ، چون جا نبود هر کدام رفتند مثل من یک گوشه ایستادند .منتظر بودم چند تا جوان بلند شن و جاشون رو به اونها بدن اما بعد از چند دقیقه خبری نشد. می خواستم بگم بین این جوانها کسی نیست که به فکر آدمهایی باشه که شبیه بابابزرگ خودمون هستند . پیش خودم گفتم حتما یه جوان برای رهایی از عذاب وجدان ، دست به کار میشه  اما انگار این بیماری بی رگ شدن ، بی غیرت شدن واگیر داره چون همه فقط تو چشم های پیرمردها نگاه می کردن و موزیک mp3 شون رو گوش می دادن.

یکی از اون بابابزرگ ها به من گفت دخترم حرص نخور ، ما به این جریان عادت کردیم. اینجا خیلی وقته که جایی برای پیرمردها نیست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 23:37  توسط هیچ کس  | 

مسافر


دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس

پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 14:1  توسط هیچ کس  | 

غمي غمناك

شب سردي است ، و من افسرده. راه دوري است ، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي كنم ، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت ، غمي افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر ، سحر نزديك است: هردم اين بانگ برآرم از دل : واي ، اين شب چقدر تاريك است! خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من ، ليك، غمي غمناك است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 13:59  توسط هیچ کس  | 

پایان تلخ یک دوستی

تا همین سه ماه پیش فکر می کردم یک دوست واقعی دارم از آن دوست هایی که از اول راهنمایی باهم بودیم و یار همه ی لحظات هم بودهیم .نمی گم با هم تو این 9 سال دعوا نکردیم یا قهر نکردیم اما از آن قهر های بچه گانه که از سر لجبازی یا سوتفاهم بوده . دوستی ما به قدری شهره خاص و عام بود که همه سراغ منو از اون می گرفتند و سراغ او را از من.

همه چیز تا یک ماه قبل از انتخابات خوب بود با این که من سال دوم دانشگاه بودم و او سال اول و از هم جدا بودیم اما دوستی ما ادامه داشت .قصه از اردیبهشت شروع شد وقتی دوست من بعد از 4 سال که مخالف ... بود یکدفعه تغییر رنگ داد ،یک نقاب از چهره برداشت در کمال تعجب شد طرفدار دو آتیشه ی ... و من از نگاه او شدم دشمنش دیگه نمی خواست همدیگر رو بببینیم هر بار که من میگفتمبریم سینمایی یا جایی یک جوری می پیچاند ،من تاحالا اونو نه تو مدرسه که کنار هم می نشستیم و نه بعدش اینجوری ندیده بودم . یک هفته مونده به انتخابات به من خیلی چیزها را فهماند اینکه اون مثل من به دوستی ما نگاه نمی کنه من همیشه حس می کردم ما دو خواهریم که اعتقادات  متفاوت مثل عقاید سیاسی متفاوت تاثیری در رابطه ی ما نمی گزاره اما اون به من گفت براش اعتقاد سیاسی مهم تر از دوستی 9 ساله هست . و من شکستم ، من تو شیشه دوستیمون ترک خیلی عمیقی دیدم اما باز سعی کردم این ترک رو درست کنم.

خیلی جالب بود بعد از انتخابات توقع تبریک گفتن برای پیروزی کاندیدای مورد علاقه اش رو  از من داشت ، من اما میخواستم بهش تسلیت از دست دادن صداقت رو بگم که نگفتم.حتی با تمام حرفهایی که زده بود سه روز متوالی بهش زنگ زدم وهر بار با دروغ به من گفتن که نیست .

حالا 1 ماه از آخرین تماس بی جواب من  میگذره جمعه منتظر بودم که فقط یک اس ام اس تبریک تولد ازش دریافت کنم اما دریغ  که او حتی متوجه نغییر مکان من  نشد.

 حالا به همه شک دارم دوستی  برای من یک لغت پوشالی شده من دیگه به هیچ کس اعتماد نمی کنم چون نمی خوام 4 سال دیگه با رنگ بازی جدید مواجه بشم.

فقط می خوام به دوست راستگوی سابقم بگم برات آرزوی بهترینها رو می کنم امیدوارم به هر جا که می خواهی برسی فقط یک خواهش دارم ازت اگر روزی مادر شدی و توی قصه هایی که برای فرزندت تعریف می کنی یا توی خاطراتی که تعریف می کنی اسمی از من نبر چون مجبور میشی که یا آخر قصه رو دروغ بگی یا اینکه با گفتن پایان تلخ قصه بهش بی معرفتی، دروغگویی، رنگ عوض کردن را بهش یاد میدی. نمی خوام که دیگران هم مثل تو بشن . منم سعی می کنم با گذشت زمان تو رو ببخشم ، سعی می کنم به دیگران اعتماد کنم هر چند که سخته.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 11:45  توسط هیچ کس  | 

درد دل

درد دل

....لطف خدا بیشتر از جرم ماست

یک نفر عکس مرا می دزدد

 

            عکس قلبی که در او پنهان

 

عکس آیینه و تصویر و در و دیوارش

         

            و تمام حجم یک لبخند

 

و ترک های دلی پیوسته به کویر تشویش

 

      یک نفر عکس مرا می دزدد

 

آی مردم   مردم سنگین دل بی رحم

 

      یک نفر عکس مرا با خود برد

 

رد پایش به دلم     در دستم      جای مانده هنوز

 

      و دلم از همه ی سهم همین  حادثه هاست

 

                که ترک دار شده

 

ترکی بس عمقی...

 

عکس در عکس مرا دزدیدند

 

هیچ حرف دگری باقی نیست 

 

و هنوز جای خالی شده ی این تصویر

 

چهره ی بد و نازیبای

 

یک علامت        جایش را پر کرده است

 

یک علامت که برای همه کس فقطش بوده سوال

 

یک علامت که برای همه عمر      تازگی گنگ ترین مس‍‍‌ٔله است

 

            و علامت این است ....؟

 

یک جنین نا آمده به دنیای برون

 

یک جنین مخفی   همه اش مسٔله و تکرار است

 

و مکرر و چرا یک علامت همه ی عمر من است

 

آی مردم به خدا یک نفر عکس دلم را دزدید

 

قاب از جسم و خیالی مانده است

 

            یک نفر عکس مرا دزدیده

 

با  خودش برد به اعماق و وجودش

 

دست دل از تپش ثانیه ها کوتاه است

 

عمر من کوتاه ترین عمر زمینی ها ماند 

 

و دلم را که نمی دانم

                           از که پرسم و گمان را از که گویم

 

آی آدم ها یک نفر عکس و دلم را دزدید

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 16:28  توسط هیچ کس  | 

نصیحت رئیس مایکروسافت

شنیدم که بیل گیتس رئیس مایکروسافت اجازه نمیده دخترش هر روز بیش از

چهل و پنج دقیقه با کامپیوتر بازی کنه.

رئیس مایکروسافت در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان های امریکا،

خطاب به دانش آموزان گفت:

(( در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش آموزان نمی آموزند.))

او هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبیرستان فرا نمی گیرند، بیان کرد.


اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می رود

که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.

اصل سوم: پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق العاده

زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد،

 با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم: اگر فکر می کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید

پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رییس شما خیلی سختگیر تر از آموزگارتان است،

 چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزی در رستوران ها با غرور و شان شما تضاد ندارد. پدر بزرگ های ما

برای این کار اصطلاع دیگری داشتند، از نظر آنها این کار ((یک فرصت)) بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید،

 از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند

و به قدری که اکنون به نظر شما می رسد، ملال آور نبودند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 15:27  توسط هیچ کس  | 

آقای حاتمی‌کیا حالا از تو حرف زدن بی کلاسی است، الان دوره جومونگ است، دوره برد پیت و انجلینا...

سینمای ما :هنوز هم روبان قرمزمان را باز نکرده ایم. سلام عباس جان. حال که نامه نوشتن مد روز شده دلم خواست که برای تو نامه بنویسم. برای تو که رفتی و نمیدانی چطور همگی سعی میکنند که بگویند جنگ را آنها اداره کرده اند. و هیچکس یاد مظلومیت تو نیست. یاد همسرت و شاید فرزندان رفقایت. عباس عزیز، نسل من تعریف درستی از آزادی اندیشه و روشنفکری ندارد. نسل الان از آزادی اندیشه فحش یاد گرفته و جک. نسل الان از فیلم پخش کردن تو اینترنت، از بولوتوث کردن بیشتر لذت میبرد. از اینکه در آن طرف برایش کف بزنند راضیتر است. نسل من دوست را دشمن میداند و دشمن را دوست. شاید از سر لجبازی با نسل تو. شده ایم آدمهایی از جنس قاسم پر از حسرت. قاسم ارتفاع پست را میگویم. پر از آرزوهای تباه شده شاید. حالا هم افتاده ایم به جان جامعه اطرافمان. میخواهیم به بهانه ای انتقام همه آرزوهایمان را از یک نفر بگیریم. که شاید تازه از راه رسیده و نمیداند که چه خبر است. جرمش چیست. که شاید او هم در خانه کسی مثل سلمان را داشته باشد. در این میان هم کسی قبول نمیکند که نسل جدید چقدر بی اعتماد شده به نسل قدیم و چقدر دوست دارد به دنبال صداهایی برود که مدام زیر گوشش بگویند بی اعتماد باش. و آن صدا از هر جا که بیاید اصلاً برایش مهم نیست. در این عصر گوگل و فیس بوک همه سردرگم شده ایم میان خودی و خودی. نسل جدید ناسزا میگوید. نسل قدیم خود را محق میداند که زیر گوشش بزند. به خیال خودش این طور بهتر میفهماند. نسل جدید نسل گذشته را متهم میکند. عصبانی است از چیزهایی که فکر میکند از او گرفته اند. اختلاف نسلها را حاتمی کیا خیلی خوب فهمید. تفاوت ميان نسلي كه انقلاب کرده و جنگيده و با دست خالی وطن را از دست دشمن نجات داده با نسلي كه در دوران انقلاب و جنگ، سال هاي كودكي اش را میگذرانده يا اصلا به دنيا نيامده. و به قول خود حاتمی کیا این یک قاعده کلی است كه نسل هاي قبلي هميشه بدهكار نسل جدید خود هستند. سردار راشد نماینده نسلی بود كه از نسل تازه هیچ نمی دانست. او را دوست داشتم و حبیب را هم. هر دو به یک اندازه در این کشور حق دارند. فقط نمیدانم چرا حرف هم را نمیفهمیدند. و اما حاج کاظم. روی چیزی که باور داشت پافشاری کرد. اما او کسی چون تو را داشت. که ارزش آن عصیان و تقابل با قانون را داشتی. این نسل جدید بر سر چه پافشاری میکند؟ بر سر قبری گریه میکند که مرده ای در آن نیست. داود خشن بددهن را دوست دارم. چون دین و دل و زبانش یکی بود. من از سلحشورهای امروزمان میترسم. از آنها که رنگشان را عوض میکنند و نان را به نرخ روز میخورند. از آنها بیشتر از دشمن میترسم. میدانم که تو حاتمی کیای آرمان گرا را بیشتر از مخملباف دوست داری. و شاید مهرجویی را بیشتر از کیارستمی. اینها از بزرگی ایران میگویند و آنها ایران حقیر را به تصویر میکشند. اما عجیب این است که نسل من از سر لج مخملباف را بیشتر از تو میپسندد. راستی ناراحت نشو اما حالا از تو حرف زدن بی کلاسی است. الان دوره جومونگ است. دوره برد پیت و انجلینا. قهرمانان ما مدتهاست که گم شده اند. زمانه عوض شده است. اگر کسی روی پروفایلش عکس تو را بگذارد مسخره اش میکنند. دیگر دوره عکس انریکو است و بریتنی. پس میبینی. در واقع چندان هم فرقی نکردیم. نسل تو کاملاً پایبند به عقیده خود است و بقیه را قبول ندارد. نسل من هم پایبند به عقیده خود است و دیگران را قبول ندارد و جالب اینجاست که هر نسل دیگری را متهم میکند. هیچکدام حاضر به باز کردن روبانهای قرمز اطرافمان نیستیم. داوود آخرش تسلیم شد. اما انگار ما هیچکداممان حاضر نیستیم خود را از دنیایی که برای خودمان ساختیم آزاد کنیم. نه ما و نه شما. دوستی در نامه اش به حاج کاظم گفت:« کاش منتظر چیزی نمیشدی کافیست از این پله های پوشالی پایین بیایی به سراغ سلمان بروی. ان موقع شاید صدای خنده های عباس را از اسمان سرزمینمان بشنوی.» خیلی موافق این سخن هستم. خیلی زیاد. بگذار من هم سخنی به آن اضافه کنم. کاش نسل جدید هم لحظه ای چشم از مانیتور و ماهواره بردارد، تا وقتی او از آن نردبان پوشالی پایین می آید تنها نباشد. هدفون را از گوشش دربیاورد تا او را بشنود. بعضی وقتها دستش را از روی کیبورد بردارد. آنقدرها هم سخت نیست که لحظه ای از این ماشین پرسرعت جوانی پایین بیاییم و کمی پیاده برویم. با پای آنها راه رفتن از ما چیزی کم نمیکند. با آنها حرف زدن هم کلاسمان را پایین نمی آورد. شاید توانستیم حرف همدیگر را بفهمیم. آنها ما را بفهمند و ما آنها را. آنها تعصب خشک خود را کنار بگذارند و ما هم تفکر غربی پسند خود را. شاید هم به تفاهم خوبی رسیدیم. آن وقت دیگر لازم نیست سارکوزی برایمان کف بزند. یا صهیونیستهای بچه کش از ما دفاع کنند و خواننده های بیسواد برایمان اعتصاب غذا کنند. حکایت اتفاقات اخیر حکایت همان تف سربالاست. از این میدان هیچکس پیروز بیرون نیامد. و در آخر حاتمی کیا عزیز اگر خواستی آژانس شیشه ای 2 را بسازی باز هم با بی طرفی کامل بساز. امیدوارم مثل نامه های امضاء شده نباشی(هر دو گروه) و پرهیز کنی از جانب داری های احساسی. هر دو نسل به یک اندازه حق دارند. حیف شد. تازه روی آرامش را دیده بودیم. حنا و بنیانا حاصل همین آرامش بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 11:0  توسط هیچ کس  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ