ساعت اگر نبود...
روز...
ماه ...
سال...
تقویم اگر نبود...
همیشه تازه دیده بودمت
کٍی می توانستم بگویم کٍی دیدمت...؟؟!!
تو این چند وقت با اینکه سرم خیلی شلوغ بود اما تونستم در عرض یک هفته 7 تا فیم سینمایی ببینم
دو خواهر : اول دو خواهر رو دیدم و تاسف خوردم به حال نیکی کریمی و حامد کمیلی که در یک همچین فیلم مزخرفی بازی کردند حالم بد شد که مردم اجازه میدن یک همچین فیلم های ضعیفی فروش میلیاردی کنند.
تردید: جالب بود. بازی ها خوب بود اما روند فیلم خسته کننده بود و طولانی بود .
زندگی شیرین: نتوانستم حتی سی دی اول را کامل ببینم . سینما ی ایران داره به کجا میره با سرعت نور میره ته جاده البته یک همراه داره که فوتبال ملی است.!
عاشق: بد نبود البته به جز آهنگهای مسخره وسطش ، حداقل از کمدی های دیگه نیم پله بالاتر بود.
دلخون: بازی حامد بهداد عالی بود. ولی الناز شاکردوست گند زده بود به کل فیلم. کاش جلوی بازیشو تو فیلم ها بگیرند
به همین سادگی: عالی بود . به همین سادگی میشه یک فیلم با عناصر آشنای زندگی معمولی ساخت. من زندگی رو توش دیدم.
کتاب قانون: عالی بود، دو بار دیدم. واقعا ما مسلمان های شناسنامه ای هیچی از دین نمی دونیم. یک پوسته از دین به ما نشان دادن که ما به همون پوسته هم عمل نمی کنیم. به ما نشون داد از اسلام هیچی نمی دونیم. من رو بیدار کرد تا نگاهی به کتاب قانون(قرآن) بندازم.
تازه سوار مترو شده بودم که چند تا پیرمرد سوار شدند ، چون جا نبود هر کدام رفتند مثل من یک گوشه ایستادند .منتظر بودم چند تا جوان بلند شن و جاشون رو به اونها بدن اما بعد از چند دقیقه خبری نشد. می خواستم بگم بین این جوانها کسی نیست که به فکر آدمهایی باشه که شبیه بابابزرگ خودمون هستند . پیش خودم گفتم حتما یه جوان برای رهایی از عذاب وجدان ، دست به کار میشه اما انگار این بیماری بی رگ شدن ، بی غیرت شدن واگیر داره چون همه فقط تو چشم های پیرمردها نگاه می کردن و موزیک mp3 شون رو گوش می دادن.
یکی از اون بابابزرگ ها به من گفت دخترم حرص نخور ، ما به این جریان عادت کردیم. اینجا خیلی وقته که جایی برای پیرمردها نیست....
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.
غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."
نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.
و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.
تا همین سه ماه پیش فکر می کردم یک دوست واقعی دارم از آن دوست هایی که از اول راهنمایی باهم بودیم و یار همه ی لحظات هم بودهیم .نمی گم با هم تو این 9 سال دعوا نکردیم یا قهر نکردیم اما از آن قهر های بچه گانه که از سر لجبازی یا سوتفاهم بوده . دوستی ما به قدری شهره خاص و عام بود که همه سراغ منو از اون می گرفتند و سراغ او را از من.
همه چیز تا یک ماه قبل از انتخابات خوب بود با این که من سال دوم دانشگاه بودم و او سال اول و از هم جدا بودیم اما دوستی ما ادامه داشت .قصه از اردیبهشت شروع شد وقتی دوست من بعد از 4 سال که مخالف ... بود یکدفعه تغییر رنگ داد ،یک نقاب از چهره برداشت در کمال تعجب شد طرفدار دو آتیشه ی ... و من از نگاه او شدم دشمنش دیگه نمی خواست همدیگر رو بببینیم هر بار که من میگفتمبریم سینمایی یا جایی یک جوری می پیچاند ،من تاحالا اونو نه تو مدرسه که کنار هم می نشستیم و نه بعدش اینجوری ندیده بودم . یک هفته مونده به انتخابات به من خیلی چیزها را فهماند اینکه اون مثل من به دوستی ما نگاه نمی کنه من همیشه حس می کردم ما دو خواهریم که اعتقادات متفاوت مثل عقاید سیاسی متفاوت تاثیری در رابطه ی ما نمی گزاره اما اون به من گفت براش اعتقاد سیاسی مهم تر از دوستی 9 ساله هست . و من شکستم ، من تو شیشه دوستیمون ترک خیلی عمیقی دیدم اما باز سعی کردم این ترک رو درست کنم.
خیلی جالب بود بعد از انتخابات توقع تبریک گفتن برای پیروزی کاندیدای مورد علاقه اش رو از من داشت ، من اما میخواستم بهش تسلیت از دست دادن صداقت رو بگم که نگفتم.حتی با تمام حرفهایی که زده بود سه روز متوالی بهش زنگ زدم وهر بار با دروغ به من گفتن که نیست .
حالا 1 ماه از آخرین تماس بی جواب من میگذره جمعه منتظر بودم که فقط یک اس ام اس تبریک تولد ازش دریافت کنم اما دریغ که او حتی متوجه نغییر مکان من نشد.
حالا به همه شک دارم دوستی برای من یک لغت پوشالی شده من دیگه به هیچ کس اعتماد نمی کنم چون نمی خوام 4 سال دیگه با رنگ بازی جدید مواجه بشم.
فقط می خوام به دوست راستگوی سابقم بگم برات آرزوی بهترینها رو می کنم امیدوارم به هر جا که می خواهی برسی فقط یک خواهش دارم ازت اگر روزی مادر شدی و توی قصه هایی که برای فرزندت تعریف می کنی یا توی خاطراتی که تعریف می کنی اسمی از من نبر چون مجبور میشی که یا آخر قصه رو دروغ بگی یا اینکه با گفتن پایان تلخ قصه بهش بی معرفتی، دروغگویی، رنگ عوض کردن را بهش یاد میدی. نمی خوام که دیگران هم مثل تو بشن . منم سعی می کنم با گذشت زمان تو رو ببخشم ، سعی می کنم به دیگران اعتماد کنم هر چند که سخته.
درد دل
....لطف خدا بیشتر از جرم ماست
یک نفر عکس مرا می دزدد
عکس قلبی که در او پنهان
عکس آیینه و تصویر و در و دیوارش
و تمام حجم یک لبخند
و ترک های دلی پیوسته به کویر تشویش
یک نفر عکس مرا می دزدد
آی مردم مردم سنگین دل بی رحم
یک نفر عکس مرا با خود برد
رد پایش به دلم در دستم جای مانده هنوز
و دلم از همه ی سهم همین حادثه هاست
که ترک دار شده
ترکی بس عمقی...
عکس در عکس مرا دزدیدند
هیچ حرف دگری باقی نیست
و هنوز جای خالی شده ی این تصویر
چهره ی بد و نازیبای
یک علامت جایش را پر کرده است
یک علامت که برای همه کس فقطش بوده سوال
یک علامت که برای همه عمر تازگی گنگ ترین مسٔله است
و علامت این است ....؟
یک جنین نا آمده به دنیای برون
یک جنین مخفی همه اش مسٔله و تکرار است
و مکرر و چرا یک علامت همه ی عمر من است
آی مردم به خدا یک نفر عکس دلم را دزدید
قاب از جسم و خیالی مانده است
یک نفر عکس مرا دزدیده
با خودش برد به اعماق و وجودش
دست دل از تپش ثانیه ها کوتاه است
عمر من کوتاه ترین عمر زمینی ها ماند
و دلم را که نمی دانم
از که پرسم و گمان را از که گویم
آی آدم ها یک نفر عکس و دلم را دزدید
شنیدم که بیل گیتس رئیس مایکروسافت اجازه نمیده دخترش هر روز بیش از
چهل و پنج دقیقه با کامپیوتر بازی کنه.
رئیس مایکروسافت در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان های امریکا،
خطاب به دانش آموزان گفت:
(( در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش آموزان نمی آموزند.))
او هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبیرستان فرا نمی گیرند، بیان کرد.
اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.
اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می رود
که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.
اصل سوم: پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق العاده
زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد،
با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.
اصل چهارم: اگر فکر می کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید
پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رییس شما خیلی سختگیر تر از آموزگارتان است،
چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم: آشپزی در رستوران ها با غرور و شان شما تضاد ندارد. پدر بزرگ های ما
برای این کار اصطلاع دیگری داشتند، از نظر آنها این کار ((یک فرصت)) بود.
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید،
از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.
اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند
و به قدری که اکنون به نظر شما می رسد، ملال آور نبودند.